خاطراتي به رنگ و بوي معلمي(۴)

دانش آموزان به كتاب هاي غير درسي و كتابخانه دسترسي نداشتند . اين كمبود را تا حدودي با خريد كتاب از كتاب فروشي هاي يزد و قراردادن آن در دسترس دانش آموزان جبران نمودم. در ساعت مشخصي از برنامه هفتگي كتاب ها در اختيار دانش آموزان قرار مي گرفت.تقريبا از هر كتاب كودكانه موجود در بازار يك جلد خريداري شده بود . البته دانش آموزان مي توانستند به صورت امانت نيز از كتاب ها استفاده كنند.

 گاه به گاه  با سرودن شعر هاي كودكانه دانش آموزان را در يادگيري تشويق مي نمودم.يكي از آن شعرهاي كودكانه چنين مضموني داشت:

بچه ها جهل گناهست

ناداني گناهست

بي هدف زيستن هم گناهست

اين گناه است كه انديشه فردا نكنيم

زندگي خوردن و خوابيدن نيست

زندگي گوشه تنهايي جستن نيست

زندگي جنگ است

جنگ با دشمن سرسخت قوي

دشمن سرسخت قوي نادانيست

و تفنگي كه تو با آن دشمن سرسخت قوي را خواهي كشت

فكر و انديشه و آگاهيست.

خاطراتي به رنگ و بوي معلمي(۳)

امتحانات ثلث دوم از گرد راه فرا رسيد.در ميان نمرات امتحاني، نمره درس كاردستي نيز براي خود جايگاهي داشت.حالا مي توانستم به راه كار مورد نظر خود سمت و سويي بدهم.به دانش آموزان گفتم كه نمره كاردستي آن ها به تعداد قاپ هاي تحويل داده شده  و كيفيت و رنگ آن ها بستگي دارد.قاپ بيشتر و جالب تر نمره بيشتري را به ارمغان خواهد آورد. نخستين واكنش  دانش آموزان شگفتي و نا باوري بو د.بهت و خيرگي در چهره اشان موج مي زد. حسابي غافلگير شده و جا خورده بودند.نمي دانستند چه واكنشي بايد از خود بروز بدهند.كم كمك  سر و كله پچ پچه و در گوشي پيدا شد و پرسش ها اوج گرفتند.آموزگار اجازه، واقعا راست مي گوييد؟اگر قاپ بياوريم كتك نمي خوريم؟با صحبت هاي زياد به  آن ها اطمينان خاطر دادم.يكي دو روز بعد دانش آموزاني كه درس خوانتر و خودماني تر بودند قاپ هايي را آوردند و بقيه دانش آموزان به پيروي از آن ها اقدام به تحويل قاپ هايشان نمودند.

كيسه اي نسبتا بزرگ فراهم شد و قاپ ها درون آن ريخته شد و قرار بر اين شد كه در ساعت ورزش قاپ بازي دايره اي در جاي خاصي از زمين مدرسه انجام شود به شرط آنكه ديگر در كوچه قاپ بازي توسط دانش آموزان كلاس مشاهده  نشود.و چنين هم شد.گويي ديگر قاپ بازي آن جاذبه و انگيزه گذشته خود را در بين دانش آموزان كلاس سوم به دست فراموشي سپرده بود.

                 

خاطراتي به رنگ و بوي معلمي در هرات(۲)

در آن سالها نظام هماهنگ به شكل امروز نبود و مدارس در جابه جايي ها و ارائه برنامه امتحانات داخلي  و  تعداد صفحات كتاب براي امتحان تا حدودي دستشان باز بود . در همين راستا بود  پس از چند روز، تدريس كلاس سوم به من واگذار گرديد.

               معلم بومي بودن در محيطي كوچك براي دانش آموزان چندان هم رضايت بخش نبود.آخرسايه  معلمين بومي هراز گاهي از سر دانش آموزان برداشته مي شد و دانش آموزان مي توانستند بدون هيچ دغدغه اي در كوچه ها خود را  با بازي هاي گوناگون سرگرم كنند و شيطنت هاي كودكانه خود را تحقق بخشند و نفسي راحت بكشند .از ياد نبريم كه  آن موقع ها ديده شدن دانش آموز توسط معلم در كوچه ها و مخصوصا هنگام بازي گويي كه نوعي نا بهنجاري به حساب مي آمد.مثلا يادم مي آيد كه چند روزي بعد از آغاز به كار خود و هنگام گذر از كوچه اي وقتي كه چشم دانش آموزي به من افتاد چگونه با هراسي وصف ناپذير روي دوچرخه خود پريد و مثل حباب از نظر ها دور شد . هراس او صد چندان بود چرا كه با ديگران در حال نوعي قاپ بازي بود . در اين نوع قاپ بازي دايره اي كشيده مي شد و چندين قاپ در وسط دايره به صورت خطي قرار داده مي شد و آنوقت افراد  از نقطه اي دور تر از دايره به نام "دكّا" با قاپي كه با سرب سنگين شده بود به سمت قاپ هاي درون دايره شليك مي كردند  و چنانچه قاپ از دايره به بيرون پرتاب مي شد به تملك فرد در مي آمد.اين بازي از نظر بعضي ها كمي بار غير اخلاقي را بر دوش مي كشيد و نمي توانست مورد تاييد باشد.چون نوع ديگري از قاپ بازي به صورت  قمار و برد و باخت اجرا مي شد.

بايد كاري انجام مي شد تا اين معلم هراسي جاي خود را به معلم دوستي مي داد.چگونه مي شد ابهت و قرب اين گونه بازي ها را درهم شكست و با حساسيت زدايي از آن كاري كرد كه دانش آموزان به اين گونه بازي ها گرايش چنداني از خود بروز ندهند تا شايد بتوان آن ها را كاملا از چنين بازي هايي دور كرد ؟

خاطراتی به رنگ و بوی معلمی در هرات(1)

اواخر آذر 1353 يعني چهل روز بعد از پايان خدمت سربازي در سمت  آموزگاري به استخدام آموزش و پرورش در آمدم و يك راست به عنوان اولين معلم مرد بومي هرات مامور تدريس در دبستان جيحون شدم .

دبستان جيحون پشت نانوايي مرحوم ابرازي بود -  يك مدرسه خشتي استيجاري با يك حياط و چند اطاق دور تا دور .

اولين تجربه  تدريس من در كلاس اول سپري شد.اولي هايي كه طبق معمول گويي در ميز ها يشان فرورفته بودند و از پشت نيمكت ها ي چوبي سرك مي كشيدند. همان روز اول با مسئله جالبي برخورد كردم . دو برادر يكي قد بلند تر از ديگري در كنار هم جا خوش كرده بودند.قد بلند تر دانش آموز دوساله بود و تقريبا وصي و وكيل برادر كوچكترش بود و موقع ضروري به جاي برادرش اجازه بيرون رفتن مي گرفت و برادر كوچكتر به جاي او بيرون ميرفت. در يكي از اين موارد اجازه گرفتن برادر بزرگتر از جايش بلند شد و با بالا بردن دست پرسيد:آقا آموزگار اجازه هست؟وي با شنيدن پاسخ بلي از جانب من به دانش آموزي از آن گوشه كلاس اشاره كرد و ادعا نمود كه آن دانش آموز به برادرش فحش مي دهد . براي من تعجب برانگيز بود چون كه كلاس در سكوت كامل بود و قاعدتا مي بايستي صداي دشنام دادن شنيده مي شد. وقتي از او پرسيدم كه دانش آموز مورد نظر كه ساكت است و فحشي نمي دهد برادر كوچكتر سر در گوش برادر بزرگتر فرو برد و چيزي پچ پچ كرد و برادر بزرگتر دو باره اجازه گرفت و ادامه داد كه برادرم مي گويد آن دانش آموز دارد در دلش به من فحش مي دهد.يكي دو روز بعد هم يكي از دانش آموزان هنگام تدريس و بخش كردن كلمات به اطلاع من رساند  كه بخش كردن آب و موش كه كاري ندارد و ادامه داد كه: اگر مردي لاكپشت را بخش كن .

فراخوان

به پشتوانه اين همه پيشرفت هاي رسانه اي كارهاي بسيار خوب و بد زيادي را مي توان انجام داد.با كارهاي بد اين پديده شگفت انگيز كاري نداريم.آنچه به جا مي ماند كاربرد درست و سازنده رسانه ها و مخصوصا اينترنت است كه آدم هارا از چهار گوشه اين گليم خاكي زمين به هم پيوند مي دهد.چرا زمين را به گليم خاكي تشبيه مي كنيم؟آخر مگر نه اينكه ديگران  اين گوي بي سرو ته دنيا را با عنوان  دهكده جهاني معرفي مي كنند؟

بهتر است يك راست به اصل مطلب بپردازيم. راستي بهترنيست كه ازاين جادوي اينترنت به كارهاي خوب و ماندني و دوست داشتني ميان بري بزنيم. جادويي كه چراغ سحر آميز علاء الدین در برابرش كم مي آورد. روزي كه به فكرم رسيد كه اي بابا چرا دفتر و دستك وبلاگ به راه نمي اندازي و مثل خيلي از آدم هاي ديگر دكاني در اين هفته بازار مكاره اينترنت باز نمي كني؟ پيش خودم گفتم حيف نيست از اين اقيانوس  شبكه جهاني اينترنت حتي به اندازه يك قطره وبلاگ استفاده نكنم ؟ اين شد كه دل به درياي اينترنت زدم و اين وبلاگ " هرات شهر من و سرزمين من ايران " راه اندازي كردم. آخر آدم به كشور خود مديون است ،حتي به دياري كه در آن اولين نفس هايش را به دست دم و بازدم سپرده است . اين شد كه چنين عنواني را براي آن انتخاب كردم.در اين راستا از دست نوشته ها و خاطرات شخصي خود استفاده كرده ام.ولي طبق ضرب المثل "يك دست صدا ندارد"عمق دادن به اين وبلاگ كار دسته جمعي را مي طلبد و از آنجا كه  طبق برداشت هاي من آدم هاي علاقمند و صاحب نظري در ميان مردم خوب هرات وجود دارند كه مي توانند با ارسال مطالب گوناگون قدم هايي بلند را بردارند ، اين فراخوان را تقديم مي كنم ، به اين اميد كه از تجربيات و آگاهي هاي شما در باره هرات و به نام شما در اين وبلاگ بهره مند شويم .به خصوص كه بر اساس گوشه هايي از مطالب منتشر شده در اين وبلاگ كه همگي مستند مي باشند اين ديار هرات و مروست از سابقه اي بس طولاني و تاريخي برخوردار است .قبلا از همكاري شما متشكرم

هرات در آينه مطبوعات(به نقل از محمد رضا رحمانی،شهرستان خاتم روزنامه جوان ،یکشنبه 8 مرداد 1385(ویژه استان یزد))

1- کویر هرات و مروست که با پوشش گیاهی عمدتاً تاغ، اشنان، گز و … زیبایی خاص خود را داشته و قابلیت مناسبی جهت برگزاری تورهای بیابانگردی، شتر سواری، آسمان کویر و … دارد.

 

2- وجود 64000 هکتار جنگل زاگرسی منحصر به فرد شامل جنگل های باغ شادی، باغ معدن و چاه منج بوده و جمعیت قابل توجه و متنوعی از پرندگان، خزندگان و حشرات را در خود جای داده و خوشبختانه احیا و زادآوری جنگل به خوبی در این منطقه مشاهده و قابلیت مناسبی جهت ایجاد مرکز تحقیقات گونه های جنگلی کشور و همچنین ایجاد شکارگاه مصنوعی جهت جذب محققین، گردشگران و شکارچیان مجاز را دارد.

 

 

ادامه نوشته